امروز : سه شنبه 27 آذر 1397

روایت جانباز نوربخش عسکری|شهیدی که خون نداشت!

معاون هماهنگی برنامه و بودجه سازمان مدیریت وبرنامه ریزی استان تهران از دوران دفاع مقدس و نحوه جانبازی اش می گوید.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان تهران یکی از افتخارات این سازمان حضور رزمندگان و جانبازان و خانواده های شهدا بعنوان کارکنان این نهاد مدیریتی است. به مناسبت هفته دفاع مقدس برای نخستین بار با تعدادی از این ایثارگران گفتگوی کوتاهی داشتیم.

 


نام: نوربخش 

نام خانوادگی: عسکری

تاریخ تولد: 1348

وضعیت تاهل: متاهل

تعدادفرزند: 3

شغل سازمانی در سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان تهران: معاون هماهنگی برنامه و بودجه 


* تاریخ اعزام به جبهه: آذر 66

* محل خدمت در جبهه: جنوب خوزستان و غرب حلبچه

* نام گردان و لشکر: گردان یا زهرا- لشکر 8 نجف اشرف اصفهان

*محل اعزام: اصفهان؛ ستاد مشترک امداد و درمان

* رسته یا پست در جبهه: امدادگر

* مدت زمان حضور در جبهه: 1 سال و 6 ماه

* تعداد عملیات هایی که حضور داشتید: عملیات والفجر 10 آزادسازی حلبچه

*جانباز شیمیایی

*کشتار وحشتناک مردم حلبچه با بمب شیمیایی...اسفند 66

نحوه جانبازی: سوم دبیرستان بودم که به عنوان امدادگر به جبهه رفتم. در گردان یا زهرا همگی سرباز بودند غیر از من و 8 نفر که بسیجی و داوطلب بودیم.

آن موقع سربازها را برای خط شکنی نمی بردند و از افراد داوطلب استفاده می کردند. با گردان یا زهرا شب تا صبح راه رفتیم و نزدیک یک تپه در یک دره توقف کردیم؛

دره ای که پشت آن پادگان تازه ساختی بود و یادم هست عراقی ها بچه های ما را با قناصه می زدند. اما همان موقع 60 عراقی را اسیر گرفتیم. اسفند 66 بود که هواپیماهای عراقی آمد بالای سرمان و بمباران کرد همه پریدیم در کانال هایی که ساخته بودیم. عراق شیمیایی زده بود، بمباران شیمیایی حلبچه؛ قبل عملیات ماسک ها را گرفته بودند چون میخواستیم از کوه بالا رویم مانع نباشد. شیمیایی با گاز خردل بود. از اول تا آخر ستون رزمنده ها همه شروع به سرفه  کردند، گلویمان می سوخت و آبریزش بینی پیدا کردیم. ما روی تپه بودیم، ارتباط برقرار نمی شد نمی دانستیم باید برویم یا بایستیم. کمی صبر کردیم تا فرمانده دستور داد برگردید. منطقه آرام شده بود اما زمانی که برگشتیم با جنازه های باد کرده مردم حلبچه رو به رو شدیم. کشتار وحشتناکی بود.

*شهیدی که خون نداشت...

چند ماه در اصفهان دوره امدادگری دیده بودم اما در جبهه متاسفانه نتوانستم رزمنده ای را زنده نگهدارم. یک رزمنده ای بود به نام آقای کشمشی، لاغر و نحیف بود؛ آنقدر ضعیف که ما فکر می کردیم اصلا خون در رگ هایش نیست.همیشه در حال خاطره تعریف کردن بود و همیشه به فرمانده اصرار می کرد در عملیات ها حاضر شود، فرمانده می گفت تو ضعیف هستی نباشی بهتر است. همان موقع که در بالای تپه بودیم با قناصه شهید شد موقع شهادت هم هیچ خونی از این شهید بیرون نیامد.

 

انتهای پیام./